در یادداشت هفته گذشته تحت عنوان "باستانی پاریزی و هزاران سال انسان(۱)" مختصری از ایام کودکی و جوانی دکتر باستانی پاریزی را خواندیم و اینک دنباله آن را ادامه میدهیم.
مختصری از "مدیر مدرسه"
+از قرار معلوم شما در تهران، در ایام دانشجویی کار میکردید، از جمله در مجله خواندنیها. ولی به محض اینکه درستان تمام میشود و فارغالتحصیل میشوید، بساط زندگی دانشجوییتان را جمع میکنید و به کرمان برمیگردید...
... من بعد از فارغالتحصیلی تقاضا دادم که برای معلمی مرا به کرمان بفرستند. روزی که ابلاغ مرا از وزارت فرهنگ فرستادند تا به کرمان بروم، حقوق من ۱۹۶ تومان بود؛ یعنی ۴ تومان کمتر از حقوقی که فعلاً در مجله خواندنیها میگرفتم!
... [من] ۷سال در کرمان ماندم... علاوه بر معلم بودن و درس دادن، مدیر هم بودم،... هر دو فرزند من، در این سالها در کرمان متولد شدند: حمید و حمیده.
مختصری از "در اتوبوس دوطبقه"
+بعد از این دوره، چطور شد که به تهران آمدید، با اینکه مدیر بودید و صاحب زن و فرزند هم بودید؟
موضوع این است که در سال ۱۳۳۷، اعلام کردند که دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در رشته تاریخ، دوره دکتری دایر کرده است و دانشجو میپذیرد. لازمه این کار آمدن به تهران و دادن امتحان بود. من چون به رشته تاریخ علاقه داشتم، به تهران آمدم و امتحان دادم. [و در دوره دکتری قبول شدم]
+ظاهرا وضع علمی شما در دانشگاه خوب بود، چون طولی نمیکشد که در عین درس خواندن، تدریس در دانشگاه را شروع میکنید.
این کار از روی لطف مرحوم نصرالله فلسفی بود. مرحوم فلسفی، از دوره لیسانس مرا میشناخت... خلاصه؛ روابط ما ادامه پیدا کرد، تا اینکه یک روز گفت که: عازم اروپا هستم و چند وقتی نخواهم بود. میخواهم درس خودم را به عهده تو بگذارم، تا چند ماه آن را ادامه بدهی، تا من برگردم. میتوانی این کار را بکنی؟ گفتم: نمیدانم که بتوانم یا نه! مرحوم فلسفی گفت: دیگران این درس را قبول نمیکنند و من هم نمیخواهم این درس را به دیگری بدهم... من قبول کردم.
*
... یک نفر به من گفت: من میخواهم به دانشگاه تهران بیایم و جزو کادر آموزشی بشوم و استادان مخالفت میکنند و نمیشود.
من وقتی حرفهای آن شخص را شنیدم، فیالبداهه به او گفتم: وارد شدن به دانشگاه تهران، مثل سوار شدن به اتوبوس دو طبقه در میدان فوزیه-امام حسین (ع) فعلی-است! هزاران نفر از کارگر و کارمند و پیر و جوان و زن و مرد و بچه و بزرگ، ریختهاند به میدان، تا سوار اتوبوس بشوند. یک اتوبوس دو طبقه میآید و جلوی مردم در میدان میایستد. طبیعی است که آنجا شلوغ است و سوار شدن به این اتوبوس راحت نیست. شما برای اینکه وارد این اتوبوس بشوید، کافی است که دستتان را یک جوری به یکی از میلههای ورودی بند کنید و به هر شکلی هست، روی رکاب بیایید! بعد هم کم کم باید فشاری به این طرف و آن طرف بدهی و یک جوری باید بایستی که پرت نشوی...[کم کم در هر ایستگاه چند نفر پیاده میشوند و بعد] نگاه میکنی و میبینی که همه پیاده شدهاند، فقط تو هستی که در اتوبوس ماندهای. دیگران یا بازنشست شدهاند، یا مردهاند یا آفتهای دیگر برایشان خورده و حالا تو در وسط اتوبوس هستی...این راه ورود به دانشگاه تهران و جز کادر آموزشی آن شدن است.

عکس: علی دهباشی، داریوش شایگان، داریوش طلایی، باستانی پاریزی و هوشنگ ابتهاج
مختصری از "معاویه و هویدا !"
... در آن زمان قاعدهای وجود داشت و آن این بود که در نبود مجلس، هر تصمیمی که هیأت دولت میگرفت، در حکم قانون بود تا بعد که مجلس تشکیل شد، آن را رد یا قبول کند. یک وقت دیدیم در هیأت دولت تصویب نامهای را گذراندهاند، با این عنوان که: دبیرانی که در دانشگاه درس میدهند، رتبهشان به شرطی تبدیل به دانشیاری خواهد شد که سنشان بیشتر از ۳۵ سال نباشد. در طول این همه سال، ما سنمان زیاد شده بود. من در سال ۳۷ دکتری را شروع کرده بودم و این کار چند سال هم طول کشید و سن ما بالا رفت! وقتی این تبصره از تصویب گذشت، دیدیم که تبصره عجیب و غریبی است...
پی بردیم که هیات امنایی برای دانشگاه تشکیل شده است که رئیسش نخست وزیر وقت است که در آن زمان آقای عباس هویدا بود... آمدیم از آقای هویدا تقاضای وقت ملاقات کردیم. اتفاقاً وقت ملاقات هم به ما دادند... بعد از بحثهای مقدماتی، هویدا رو کرد به ما و گفت: من شما را میشناسم و میدانم که در دانشگاه کار می کنید. حالا کارتان چیست؟ من به نمایندگی از دوستان شروع به حرف کردم و گفتم: آقای هویدا! یک چنین تبصرهای وجود دارد ولی پیش از اینکه ما از این تبصره حرف بزنیم، اجازه میدهید من یک قصه تاریخی را خدمت شما عرض کنم؟
+لابد هویدا قبول کرد.
بله. گفتم: آقای هویدا! میگویند که معاویه در شام میخواست علیه حضرت علی(ع) تبلیغاتی بکند و تبلیغ منفی خودش را توسعه بدهد. فکر او این بود که کاری بکند که نسل بعد و طبقات بعد، ذهنشان از علی (ع) برگردد و منفی بشود. بنابراین، دستور داده بود که از گلههای گوسفنددارها چندین کهره؛ یعنی بزغاله کوچک و تازه متولد شده را بگیرند و طبق آماری که گرفته بودند، ببرند و در شهر دمشق خانههایی که بچههای کوچک وجود دارد، به آنها بدهند.
طبق فرمان معاویه، طرف عصر، به هر خانهای که در آن بچهای کوچک بود، کهرهای را میبردند و به پدر و مادرها میگفتند که این کهره را به بچه بدهید و بگویید با آن بازی کند و تأکید کنید که این هدیهای است که معاویه برایت فرستاده است.
قاعدتاً میدانید که بزغاله بسیار خوش بازی است که ساعتها میتواند یک بچه را سرگرم کند، چون هم خوب میدود، هم صدای خوبی دارد. بچهها با بزغالههای اهدایی معاویه آنقدر بازی میکردند که خسته میشدند و میخوابیدند. فردا صبح، معاویه مأمور خودش را میفرستاد، تا قبل از اینکه بچه بیدار شود، کهره و بزغاله را بگیرند. آنها بزغاله را میگرفتند، منتها به پدر و مادرها میگفتند به بچه بگویید: بزغالهای را که دیشب معاویه برایت فرستاده بود، امروز صبح، علی(ع) آمد و برد!
بعد، عصر همان روز، دوباره همان بزغاله را با همین تفصیل میآوردند و صبح بعد میآمدند، با اسم علی (ع) میگرفتند.
+شما این قصه را به نخست وزیر مملکت تعریف میکردید؟
بله. قبل از اینکه نقل کنم، اجازه گرفتم و گفتم که میخواهم داستانی را نقل کنم و هویدا خودش خواست که تعریف کنم. به اضافه اینکه وقت ملاقات ما بعد از ظهر بود و اشکالی ایجاد نمیکرد. وقتی قصه تمام شد، گفتم: آقای هویدا! یک چنین اتفاقی در حال افتادن است. ما به معاون دانشگاه مراجعه کردهایم که: چرا ابلاغ ما را پس گرفتید؟ میگوید: قوانین ما فرق کرده و این هیأت امنا که آقای هویدا هم رئیسش است، نظرش این است که کادر دانشگاه باید جوان شود و سن شما بالاست. بنابراین، کهرههایی را که معاویه به ما داده بود، حالا میگویند که حضرت علی (ع) برده است، چون آقای هویدا مخالف با تبدیل رتبه شماست...
وقتی من این حرف را زدم، هویدا به شدت خندید و از شدت خنده کم مانده بود روده بر شود. فوری گوشی را برداشت و گفت: خانم معرفت! آقای پاد، معاون دانشگاه را بگیرید... هویدا بدون اینکه سلام علیک درستی بکند، گفت: آقا! شما این داستان را شنیدهاید که معاویه کهره فرستاده بود و علی(ع) عصر کسی میفرستاد که آن را بگیرند؟ آقای پاد که سابقه ذهنی از این موضوع نداشت، با تعجب پرسید: چه میفرماید آقای نخست وزیر؟ هویدا امان نداد و گفت: شما چرا رتبه این آقایان دبیرها را پس گرفتهاید؟ پاد جواب داد: آقا خلاف به عرضتان رساندهاند.
هویدا گفت: خلاف نگفتهاند... هویدا بعد گفت: آقای ابراهیم پاد! بعد از مرخص شدن از بیمارستان، اگر تکلیف این آقایان تا روز دوشنبه معلوم نشود، من در هیأت امنا از شما بازخواست خواهم کرد. دلیل ندارد که معلمینی که سالهاست درس میدهند، ارتقای رتبه پیدا نکنند.
به این طریق و با همین داستان معاویه -که نمیدانم چقدر هم صحت دارد و من آن را روی منبر از پدرم شنیده بودم -توانستیم آب رفته را به جوی بازگردانیم و در صندلی خودمان دوباره بنشینیم.
مختصری از "مردان ایران"
+میدانیم که در دورهای که شما در دانشگاه تهران درس میخواندید، استادهای بزرگی در دانشگاه درس میدادند که بعدها نظیرشان تکرار نشد. از این طیف بیتکرار، بیشتر با چه کسانی مأنوس بودید؟
نکتهای که شما میفرمایید، واقعا یک مسئله مهم است و باید دید چطور شد این حالت پیش آمد که گروهی توانستند پیدا شوند و نمود پیدا کنند؟
نظر من این است و تصور میکنم همه استادهای برجستهای که ما در دانشگاه تهران داشتیم، حاصل محیط اجتماعی مشروطه ایران هستند؛ یعنی آزادی فکریی که پیدا شد، باعث شد مردم اعتنا کنند به اینکه افکار باید باز باشد و نباید منحط و محصور باشد. بنابراین، اشخاص اگر نکته تازهای را در جایی میخواندند، می نوشتند و میگفتند و مورد قبول جامعه هم قرار میگرفت و مطبوعات آن دوره هم به این موضوع کمک می کردند. انسانی مثل فروزانفر در سایه همین فضا و شرایط توانست از جایی مانند بشرویه -یکی از روستاهای طبس-راه بیفتد و به مشهد بیاید و بعد هم به تهران بیاید و به این صورت نمود کند و با کمال آزادی، هر کتابی را بخواهد بخواند و هر نکتهای را که به ذهنش میرسد، بیان کند.
... در آن زمان[مشروطه]، محیط شهرستانهای ایران محیط بسته ذهن کورکُنی نبود. بسیاری از کسانی که در شهرستانها بودند، مشوق ذوق و ادب بودند... تقریباً در همهجا محیط مناسبی ایجاد شده بود و افرادی که در شهرستانها بودند، بهخوبی تربیت میشدند. اصلاً آن موقع چنین نبود که همه چیز در یک جا باشد. تهران اصلاً شهر بزرگی نبود. تهران دوره مشروطه، کمتر از تبریز جمعیت داشت! این نکته را نباید از یاد داشت... در واقع، محیط این شهرستانها بود که کسانی چون بدیعالزمان فروزانفر و ملکالشعراء و بهمنیار و همایی و قاضی طباطبایی را تربیت میکرد. این اشخاص در زادگاهها و موطن خودشان تربیت میشدند و بعد به تهران میآمدند. مثلا حسینعلی راشد، پسر حاج آخوند تربتی که استاد دانشکده الهیات بود و چه واعظ خوب و بزرگی هم شد، او یکی از تربتیهای خراسان بود. آقای راشد به من میگفت: ما در تربت مثلی داریم و میگوییم: در ده بزا، در شهر بزرگ شو!
مختصری از "تاریخ و انقلاب"
+... محل بحث ما دهه ۳۰ است... شما کسی هستید که به حکم مورخ بودن و استادی در رشته تاریخ از... [اتفاقات]... اطلاع دارید... شما تا چه حد در جریان کودتای ۲۸ مرداد بودید؟
جالب است بدانید که من روز ۲۸ مرداد[۱۳۳۲]، اتفاقاً در تهران بودم و این حادثه را از نزدیک دیدم. میدانید که من از سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۷ به کرمان برگشتم و معلم بودم، ولی معمولا تابستانها سری به تهران میزدم و کارهایی را که داشتم، انجام میدادم و به جاهایی که لازم بود، میرفتم.
روز ۲۸ مرداد در تهران بودم و اتفاقا وسط شهر هم بودم. چون خانهای در تهران نداشتم، در یکی از مهمان خانههای لالهزار اتاقی گرفته بودم و از نزدیک در جریان تحولات بودم...
+امر جالب این است که چطور شد که جامعه ایران واکنش چندانی به این اتفاق نشان نداد و به عنوان مثال، قیام و اعتراضی صورت نگرفت؟
عجب حرف میزنید! حرف شما شبیه این است که در همان لحظهای که کودتا انجام میشد، مردم راه میافتادند و شروع به زد و خورد میکردند و سربازها را میزدند! یعنی مردم باید جلوی گلوله میرفتند و عکسالعمل نشان میدادند. این کار طبیعی نیست. روال درست همان بود که دکتر مصدق انجام داد و از این جهت، شاید کوتاه آمدن دکتر مصدق، بهترین روال ممکن بود.
از طرف دیگر نمیتوان در روز محاکمه شخصی که حالا یا میخواهند او را تبرئه کنند، یا بکشند یا تبعید کنند، راه افتاد و گفت که: جلوی این کار را بگیرید! مردم ایران آن روز چنین آمادگیی را نداشتند. مسئله حکومت و گلوله و تفنگ چیز دیگری است! منتها اگر درست دقت کنیم، مردم جواب همان محاکمات را در ۲۲ بهمن۱۳۵۷ / فوریه ۱۹۷۹م دادند و آن به این صورت بود که از دهه چهل به بعد، شروع به مقاومت کردند و گفتگوهای سیاسی منفی علیه حکومت شدت گرفت و آمد و رفتهای سیاسی و فعالیتها و تظاهرات چه در داخل و چه در خارج زیاد شد و در نهایت هم، آن مسائل پیش آمد.
... یکی از عوامل تغییر و تحولهای غیر عادی، توهین به ملتهاست. اتفاقاً من در برخی از کتابهایم و از جمله در «تلاش آزادی» این موضوع را تذکر دادهام؛ یعنی ملتی که احساس کند در جایی مورد اهانت قرار گرفته و صدمه خورده، در کمین جبران قرار میگیرد. اگر حکومتی دستش را پر از عسل کند و در حلقوم این ملت فرو کند، ملت در جایی توهینی را که برایش رخ داده است، تلافی میکند.
+آیا در ملی شدن صنعت نفت، چنین چیزی وجود داشت؟
بله. اگر ما درست دقت کنیم، خواهیم دید که نهضت ملی شدن صنعت نفت، نتیجه توهینی بود که ملت ایران در سقوط شهریور ۱۳۲۰[سقوط رضا شاه و اشغال ایران توسط نیروهای متفقین] متحمل آن شد و عملاً احساس کرد که ظلمی در حقش کردهاند. ظلم که به جای خود، احساس کرد که توهینی در حقش روا داشتهاند. ایران از آن زمان، درصدد بود که این توهین را جبران کند.
همین موضوع باقی ماند و گفتگوهایی صورت گرفت و احزابی به وجود آمد و جبهههایی صورت گرفت و ادامه پیدا کرد، تا اینکه دکتر محمد مصدق پیدا شد و مسئله نفت را مطرح کرد. در واقع، توهینی که در ۱۳۲۰ بر ایران رفته بود، در واقعه ملی شدن صنعت نفت جبران شد. بعد مسئله ۲۸ مرداد پیش آمد که توهین حکومت به ملت بود.
بعد از آن، دولتها هر کاری که میکردند، مردم آنها را قبول نمیکردند و راضی نبودند، چون آن توهین هنوز باقی بود و جوابش داده نشده بود و جبران هم نشده بود. در واقع، صورت مسئله این بود که مردم میگفتند: ما به راه افتادیم و نفتمان را ملی کردیم، ولی شما توی سر ما زدید و ما را تحقیر کردید. همین امر باعث شد که تحول بعدی رخ بدهد. این مسائل در هر حال وجود دارد...
... +شما به فرق محمدرضا شاه و خود رضا شاه اشاره نکردید.
فرق کسانی مانند این دو نفر را در یک جمله و به سادگی نمیتوان بیان کرد...بنابراین محمدرضا شاه، رضا شاه نمیشود، چون اطرافیانش مانند اطرافیان رضا شاه نبودند... از طرف دیگر محیط اجتماعی هم فرق میکرد...یک چیز دیگری که باید بگویم و عقیده من است، این است که راجع به شخصیتها اصلاً نباید با اطلاق قضاوت کرد.
+عدم قضاوت چگونه ممکن است؟ ما به هر حال، رأیی داریم و بخواهیم و نخواهیم، باید قضاوت کنیم.
حرف من این است که نباید گفت که چه کسی خوب خوب و چه کسی بد بد است، بلکه کارهای خوب هرکسی را باید نوشت و سنجید، همچنین کارهای بد را هم بدون داشتن قصد و بدون بزرگنمایی، باید نوشت. خود مردم قضاوت خواهند کرد. پس قضاوت کردن مورخ در تاریخ به نظر من صحیح نیست...

عکس: ایرج افشار و باستانی پاریزی
مختصری از "دفاع از تاریخ بدون کراوات!"
... +اجازه بدهید این سؤال را هم طرح کنم که شما چرا کراوات نمیزدید؟
این نکته مهمی است که خوب شد آن را پرسیدید! سادهترین دلیل من برای کراوات نزدن، تنبلی بود. برای کراوات زدن، آدم باید صبح زود از رخت خواب بلند شود و نظافت کند و لباس مرتب بپوشد و جلو آیینه برود و نخ را دور گردنش بیندازد و با یک وضع غیرعادی، آن نخ را گره بزند که در توان و استعداد من نیست. خود این گره زدن، مقداری وقت گیر است. حالا ممکن است گره بد و کج هم بشود. خلاصه چون کراوات زدن این قبیل مشکلات را داشت، من از تنبلی کراوات نمیزدم...
...+آیا بچه آخوند بودن باعث نشده بود که اهل کراوات و متعلقاتش نباشید؟
فکر نمیکنم. پدرم از آخوندهایی بود که خیلی متجدد بود. به همین دلیل هم وقتی الزام کردند که عبا و قبای روحانی را دربیاورد، این کار را کرد و لباس عادی پوشید. پدرم... چنین تشخیص داده بود که در مدیریت مدرسه، بهتر میتواند به بچههای مردم خدمت کند...
... +به عنوان کسی که در میانسالی خودتان شاهد سقوط یک سلطنت ۲۵۰۰ ساله بودید، فکر نمیکنید یک شاه باید اشتباهی مرتکب میشد که شاهد از دست رفتن تاج و تخت پدرش میشد؟ اشتباه محمدرضا شاه چه بود؟
اگر کسی بخواهد در قرن بیستم همان سلطنت را به صورت قبلی نگاه دارد، خود این کار اشتباه است و هر کس دیگری که بخواهد این کار را بکند، او هم اشتباه میکند. اگر بنا باشد در این قرن، سلطنتی بماند، باید مثل سلطنت انگلستان یا بلژیک و جاهای دیگر باشد؛ یعنی پادشاه برود دوچرخهاش را سوار شود و برود در باغش گشت بزند و کاری به کار مردم نداشته باشد و رأی مردم توسط دیگری کسب شود و در جای دیگری مصرف شود؛ یعنی همه کاره، یک شخص دیگری باشد، تا وقتی مردم بخواهند.
سلطنتی که محمدرضا شاه میخواست بکند، محکوم به انقراض بود. هر کاری که میکردند، نمیتوانست دوام پیدا کند. به نظر من، دوره این نوع سلطنت کردنها سپری شده است. اشتباه محمدرضا شاه این بود که جمله معروفی را که دکتر مصدق به او گفته بود: «شما باید سلطنت کنید نه حکومت»، و بعدها هم دکتر صدیقی در اواخر کار به او میگفت، جدی نگرفت. البته امثال دکتر صدیقی این حرف را بسیار زدند و اگر شاه هم میخواست، دیگر نمیتوانست آن را عملی کند.
شاه از اول باید متوجه این موضوع میشد و کسانی که تربیتش کردند، باید به او میگفتند که دوره فرق کرده است و حالا دورهای است که رأی مردم روی کار آمده است. به طور کلی هر کس مسئله رای مردم را نادیده بگیرد یا زیر پا بگذارد، ضربهاش را میخورد. در امر حکومت عکسالعمل فوری و آنی نیست، ولی در نهایت هست و خودش را نشان میدهد مثل پول دیوون و سرمای زمستون قدیم که میگفتند: دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد.
ادامه در یادداشت هفته آینده
ارسال نظر